ASEMOON
باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم... 
قالب وبلاگ
این وبلاگ انتقال یافت

a-t-b612.blogfa.com

[ ] [ 19:28 ] [ الهه ]

خلاصه ات که می کنم

گربه ای می شوی

رها شده بر دیواره ای بلند

که هول افتادن

لاغرت می کند

ملوسک باستانی ام!

تو اما

بوی گربه نمی دادی

یادا!یادا!

اهتزاز پلنگانه ات

بر بام چهار سوق دنیا

مرثیه ی روزمرگی هایم

رها شده بر دیواره های بلند زمان!

آن جست و خیز چابک

بر چینه های کوتاه

یادت هست؟

[ ] [ 13:11 ] [ الهه ]

اول_جاده_داخل ماشین:

صدای رادیو را بلند می کنم تا  بلکه غر زدنهایش کمتر شود.صبح،یک ساعت زودتر بیدارش کردم تا خواب از سرش بپرد و احیانا اگر پشیمان شده باز شروع به اصرار کردن کنم و آسمان ریسمان ببافم،تا بالاخره کلافه و عصبی و فقط برای اینکه بخواهد از دستم راحت شود بگوید:باااااشه.

و بعد عین سایه دنبالش بروم و آویزونش شوم تا بلند شود،صبحانه بخورد،سیگارش را(که جز لاینفک برنامه اش است)بکشد،لباسش را عوض کند،ماشین را از پارکینگ در بیاورد،دوباره سیگار بکشد،و وقتی ماشین را روشن می کند من نفس راحت می کشم.

صدای رادیو را کم می کند و برای بار هزارم می گوید:حالا جا قحطی بود؟.از آنجایی که می دانم یک ژن ضعیف لجبازی آماده برای جنگ در درونش است چیزی نمی گویم تا یکهو سر و ته نکند و آن همه نقشه ام نقش بر آب نشود.

دوم_قبرستان_قطعه شهدا:

برعکس عصرهای پنجشنبه که انگار کل مردم سرازیر می شوند اینجا و تو هر طرف که سرت را بچرخانی یک چهره ی آشنا می بینی،صبح جمعه آرام و ساکت و بدون جمعیت است.حتی از این پسر بچه هایی هم که با یک بشکه و یک جارو می آیند و اصرار می کنند تا قبری  که بالای سرش ایستادی را تمیز کنند و به تمام زنها هم می گویند خاله،خبری نیست.

کنار قبر دایی یوسف می ایستد و بطری آب یخ را خالی می کند روی قبر.یاد مادر بزرگ می افتم،که حالا اگر اینجا بود دستش را می کشید روی قبر تا آب به همه جایش برسد و بعد بدون اینکه کسی را مخاطب قرار دهد، می گفت:بذار بچه م خنک بشه.

دوربین را در می آورم و مشغول می شوم.سیگاری آتش می زند و مشغول راه رفتن بین ردیف قبرها و خواندن نام و نشان و تاریخ وفات و تولد صاحب قبر می کند.یاد حرف مادربزرگ می افتم که می گفت:خوندن تاریخ مرگ روی قبرا عمر آدمو کم می کنه.

من همیشه عاشق این بودم که تاریخ مرگ و تولد روی قبرها را بخوانم و بعدش مقدار عمر صاحبانشان را حساب کنم.برای جوانتر ها یک خدابیامرز درست و حسابی و از ته دل،همراه با بیچاره و حیف بود روانه کنم و برای پیرتر ها بگویم خدابیامرزش،عمرشو کرده بود بنده خدا،مرگ حقه.

چندتایی عکس که گرفتم متوجه پیرمردی شدم که یک گوشه  نشسته و نگاهم می کند.حیفم آمد از طرز نشستن و تکیه دادن سرش به دیواری که سینما رکسی ها را از بقیه قبرستان جدا می کند عکس نگیرم.

با کمی دلهره(از اینکه اجازه ندهد)جلو رفتم و گفتم:سلام پدر جان،می شه من....نمی دانم چه گفتم یا چه کردم که در یک آن چشمهای مهربان و طرز نشستن مظلومانه اش که دل هر بیننده ای را کمی می سوزاند حالت تهاجمی گرفت و گفت:نخیر،نمی شه،شما هیچ حقی نداری،چی می خواین از جونمون بابا؟تو قبرستونم ولمون نمی کنید؟یعنی یه جایی نیست که شر شماها دنبالمون نباشه؟بعد از مردنم راحتمون نمی ذارید؟همین خوده تو،چی از جون مرده ها می خوای؟بذار راحت باشن...

بعد هم رفت.انگار یک گالن آب یخ خالی کرده باشند رویم.از حرف هایش سر در نیاوردم.گفتم لابد مشکلی،چیزی داشته و عصبانی بوده و خلاصه سعی کردم کارش را توجیه کنم.بیشتر از این دلخور بودم که یک سوژه را از دست دادم.نمی دانم به خاطر سنش بود یا به خاطره اینکه کسی آنجا نبود و رفتارش را با من ندید،که دلم برایش سوخت.اگر جلوی جمعیت بود حتما ناراحت می شدم .اما آن موقع می دیدم اشکالی ندارد!عصبانیتش را سر من خالی کرده و حتما آرام تر شده.آدم باید مردم را درک کند.

سوم_قبرستان_قطعه عادی:

همیشه همینطور بی خیال است.یا طوری رفتار می کند که بقیه فکر می کنند هیچ چیزی برایش مهم نیست.وقت هایی هم که می رویم بیرون او جلوتر است و من چند قدم عقب.حالا که دیگر برای گرفتن عکس نقطه به نقطه می ایستم و از هر چیزی چندتا عکس با افکت ها و زاویه های مختلف می گیرم،قدم ها جلوتر از من ایستاده و هر چند دقیقه یک بار این قدم ها را بیشتر می کند.یعنی دزد هم بیاید مرا ببرد متوجه نمی شود.

صدای "لا اله الا الله "یعنی اینکه یک نفر را می خواهند خاک کنند.یعنی اینکه سوژه ی بدی نیست.یعنی اینکه من هم مراسم خاکسپاری تاحالا ندیده ام و از هر نظر فرصت خوبی ست.

دوربین را که می گیرم جلوی صورتم می گوید:می خوامتا!یه کار کن امروز کتک بخوریم.با لبخند می گویم:آدم باید اهل ریسک باشه.بعد هم از آن خنده هاییی که یک حالت لا قیدی دارند تحویلم می دهد و با اشاره ی دست می گوید:هر کار می خوای بکن و خودش می رود طرف ماشین.

با شال سفید و مانتوی آبی روشن می شوم مثل نقطه ای رنگی وسط یک کاغذ مشکی.طرف مردی که از همه آرام تر به نظر می رسدو ظاهرا بستگی چندانی به آن مرحوم ندارد، می روم و بعد از تسلیت و این چیزها اجازه می گیرم برای عکاسی.کارت می خواهد.می گویم ندارم و برایش توضیح می دهم که تازه کارم و می خواهم تمرین کنم و بهش اطمینان می دهم که عکس ها را جایی نشان نمی دهم.با کمی بی میلی قبول می کند و می گوید:باشه،اما از زنامون عکس نگیر.بعدم بیار عکسارو خودم نگاه کنم.همین طور سرتو نندازی پایین و بری!

اصل درک کردن مردم با ذهنیت ها و در شرایط مختلف را مد نظر قرار می دهم و قبول می کنم.به صف خلاصه و مختصر زنها که پشت جمعیت حرکت می کنند نگاه می کنم.تمامشان با چادرند و روبند زده اند و فقط چشم هایشام مشخص است!بدون هیچ صدایی که نشان دهنده ی عزاداری باشد حرکت می کنند.

خودم را به جلوی صف می رسانم.آن قدر تند حرکت می کنند که برای عکس گرفتن ازشان باید تقریبا بدوم!باز یاد یکی از حرف های مادر بزرگم می افتم که می گوید:کسایی که از این دنیا خسته شدن بعد از مرگشون زود خاک می شن،طوری که خوده آدمم نمی فهمه چطور و کی مرده شو خاک کرده.پیش خودم می گویم این خدابیامرز حسابی هله!

در همین فکرها و در حال دویدن و تلاش برای از دست ندادن سوژه ها بودم،که همان آقا آمد و گفت:بسه دیگه،خیلی گرفتی،حواسم بت بود.زنا که نیوفتادن؟

-نخیر،از خانما نگرفتم!

-ببینم!

کلافه گفتم:نگرفتم دیگه،مطمئن باشید.

-نه،باید ببینم،اینطور نمی شه!

حوصله و نای جرو بحث ندارم.14-15تا عکس بیشتر نیست.می خواهم نشانش دهم،که می گوید:بده دست خودم.

می دهم دستش و بهش می گویم روی یک دگمه بیشتر نزد تا عکس بعدی بیاید.عکس ها را یکی یکی نگاه می کند و بعد از رد کردن چندتا عکس می گوید:

-نگا...اینکه منم..!!!...چه خوب افتادم...

و کلی از دیدن عکس خودش ذوق می کند.عکس ها که تمام می شوند دوربین را می دهد دستم و می گوید:کارت خوبه،بهتر از کارت اینه که یه جور عکس گرفتی تا زنا نیوفتن...آفرین...

به زنها نگاه می کنم که حالا دور از جمعیت زیر سایه نشستند و کاری به مردها که دارند آن طرف جنازه را توی خاک می گذارند ندارند.از تکان خوردن دستهاشان مشخص است که دارند باهم حرف می زنند و یک نفرشان هم رویش را کرده آن طرفی و روبندش را تا نیمه زده بالا تا آب بخورد.

از حرف های مرد لجم می گیرد و  تمام اصول ادراکی جایش را به وسوسه ی  عکس گرفتن از زنهایی می دهد که حالا آن طرف تر از من نشسته اند. دلم می خواهد الان بروم و تمام حافظه ی دوربین را از زنها پر کنم.مخصوصا آن یکی که روبندش را زده بالا و آب می خورد.حس می کنم آنها هم بدشان نمی آید روبند هاشان را بزنند کنار و با چهره هایی خندان در قاب دوربین من جا بگیرند.

چهارم_جاده_داخل ماشین:

کولر را روشن می کند و باد داغ پرت می شود توی صورتم.جمله ی همیشگی اش را تکرار می کند:چند دقیقه صبر کن،خنک می شه.به پاکت خالی سیگار روی داشبورد نگاه می کنم.بچه که بودم بوی دود سیگارش را دوست داشتم.هیچ وقت در خانه سیگار نمی کشید.وقت هایی که می رفت در حیاط دنبالش می رفتم و وقتی دود سیگارش را طوری می داد بیرون تا به صورت من نخورد،خودم می رفتم طرفش و تند تند نفس می کشیدم،و حالا از بویش به سرفه می افتم و چشم هایم قرمز می شود و اشکم در می اید از سوزش چشم.

نمی دانم من تغیر کردم یا مارک سیگار او عوض شده،اما می دانم ریه هایم دست کمی از ریه های خودش ندارد.بعضی وقت ها که می خواهم سربه سرش بگذارم می گویم: اگر پسر بودم حتما سیگاری می شدم.حرفی که همیشه صدای مامان را در می آورد و او فقط طوری نگاهم می کند و می خندد که انگار می گوید:اصن همین الان برو بشو...

نگاهش می کنم.با دستهایش روی فرمان نیمه ضربی گرفته و آهنگی را زمزمه می کند.

 

 

 

 
[ ] [ 19:58 ] [ الهه ]

خودم می دانم،

دیر رسیدم...

یا شاید،تو زود رسیدی.

اما حتما دستی در کار است که باعث شد هر دوی ما

در یک نقطه به هم برسیم...

می دانی

هیچ برخوردی اتفاقی نیست،

و همه چیز _شاید،حتی قبل از من و تو_

قرار بود اتفاق بیافتد.

من به معجزه اعتقاد دارم

و تو

آشکار ترین معجزه ی من هستی.

یک معجزه ی از پیش تعیین شده.

معجزه ای که در برابرش چاره ای ندارم،

جز ایمان آوردن.

بعضی وقت ها

با خودم فکر می کنم که خدا چقدر دوستم دارد!

که برای عادت نکردم

به روزمرگی ها

به سکوت

به تنهایی....

تو را فرستاد.

حالا

وقت هایی که هستی

سکوت بینمان را هم دوست دارم...

اینکه حرف کم می آوریم

و بعد هیچکدام تلاشی برای یافتن کلمه و پر کردن این سکوت نمی کنیم

انگار تضمینی ست برای همیشه،

تضمینی برای همیشه با تو بودن...

حالا

تنهایی را هم دوست دارم...

وقت های تنهایی

چشم هایم را می بندم و

تو ذهنم را پر میکنی..

دیگر جای هیچ چیز در دنیایم باقی نمی ماند..

حالا

فکر کردن به تو

لذت بخش ترین کار دنیاست....

فکر کردن،

به تویی که

حقیقی ترین

رویای من

هستی...
[ ] [ 11:10 ] [ الهه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم..
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است..
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد..!
و خاصیت عشق این است....
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت